اين كه چه مقدار از وقتاش را در خيابان ميگذراند، يك قسمت ماجراست، بخش مهمتر داستان اين است كه در خيابان چه ميكند؟

يك مسير كوتاه را كه با او قدم بزني، متوجه ميشوي عابران تا چه حد از شر او در عذابند.
انگار وظيفهاي بر عهده او گذاشته شده كه به هر زن و دختري كه از كنارش عبور ميكند، جملهاي بگويد؛ جملهاي كه گويي اصلا مهم نيست شنوندهاش كيست؛ جملهاي كه ميتواند به مانند چاقويي باشد كه جراحتي را به روح مخاطب وارد ميكند.
مزاحمت خياباني يكي از معضلاتي است كه به ويژه روح زنان را در جوامع متفاوت مجروح ميكند. اما اين ضرب و شتم روحي و عدم رعايت حقوق انساني شهروندان، توسط چه كساني واقع ميشود؟
به راستي استدلال مرتكبان چنين اعمالي درباره علت انجام آن چيست؟
به سراغ عدهاي از جوانهايي كه از شواهد برميآيد تجربياتي در اين زمينه دارند ميروم و نظرشان را در اين زمينه جويا ميشوم.
از مسعود ميپرسم:
تا حالا مزاحم دختري شدهاي؟
بله، خيلي.
چرا اين كار را ميكني؟
چون وقتي در خيابان قدم ميزنم، سرم به چيزي گرم باشد. مثل تخمه شكستن است، اگر با رفقا باشيم كه چه بهتر، كلي ميخنديم، هر كه متلكهاي بهتري بگويد، كارش درستتر است.
اگر چهار نفر به خودت در حالي كه از يك خيابان عبور ميكني متلك بگويند چه حالي پيدا ميكني؟
معلوم است، عصباني ميشوم و اگر خيلي پررو بازي در بياروند ميزنمشان.
پس خودت چرا اين كار را ميكني؟
عادت كردهام ديگر، تركش سخت است.
پس ميداني كه كار درستي نيست؟
بله، اما من هم آدم خودم را پيدا ميكنم؛ كسي كه ناراحت نشود، تازه بعضيها كلي ميخندند.
يعني هركسي كه ميخندد راضي است؟ فكر نميكني كه اين واكنش كسي است كه كار ديگري از دستاش برنميآيد؟
نميدانم، من كلا خيلي به اين چيزها فكر نميكنم (ميخندد).
ناصر هم كه در حال چاي خوردن است، ميگويد: شايد اين طوري در يك رابطه باز شود.
اين رابطهها به كجا ختم، ميشود؟
من چيزهاي بدي به دخترها نميپرانم. اين رابطهها شايد به ازدواج ختم شود.
يعني اين جور روابط ميتواند به يك ازدواج موفق منجر شود؟
اولش اين است كه آدم از ظاهر طرف خوشش بيايد، بعد كارها را به خانواده واگذار ميكنم.
تا به حال به اين مرحله رسيدهاي؟
نه.
ميروم سراغ حامد كه گوشهاي نشسته و سيگار ميكشد. او هم ميگويد تعداد مزاحمتهايي كه ايجاد كرده آنقدر زياد است كه به ياد نميآورد.
تا به حال به خاطر اين مزاحمتها با مشكلي مواجه شدهاي؟
بله، چند بار شده است كه بدون دقت به چهره طرف جملهاي گفتهام و بعد فهميدهام كه آشناست، يك بار هم به دختري متلك گفتم كه نميدانستم برادرش كمي آنطرفتر ايستاده و مرا ميبيند. به طرف من آمد و مرا با چاقو زد، صورتم 14 بخيه خورد. خدا رحم كرد، اگر چاقو كمي پايينتر ميخورد شاهرگم را ميبريد.
بعد از اين قضيه هم باز چنين كاري كردهاي؟
مدت كوتاهي اين كار را نكردم، اما دوباره شروع شد.
فكر ميكني اين كار درستي است؟
من در آن لحظه به درست و غلطبودنش فكر نميكنم.
با سعيد هم كه دوست حامد است در اين زمينه حرف ميزنم.
ميپرسم تا به حال مزاحم دختري شدهاي؟
نه!
چرا؟
چون به غرورم برميخورد.
يعني چه؟
يعني من آنقدر بيشخصيت نيستم كه غرورم را زير پايم بگذارم و خودم را براي اين و آن كوچك كنم.
فكر ميكني چرا بعضيها چنين كاري ميكنند؟
نميدانم، شايد به خاطر اين كه خودشان را دست كم ميگيرند، شايد هم ياد نگرفتهاند به ديگران احترام بگذارند.
|
ساير خدمات
|
آب و هوا
|
آمار بازديد
۱۳۸۹/۶/۱۶اعضا آنلاين : ۷
مهمانان آنلاين : ۱۰
آنلاين كل : ۱۷
بازديد امروز : ۵۴۰۰
بازديد ديروز : ۸۶۶۰
بازديد كل : ۸۰۷۸۳۱
آي پي شما : ۳۸.۱۰۷.۱۹۱.۸۰
|
نظرسنجي
|