اين پلههاي لعنتي نفس نميگذارد براي آدم. انگار كسي حواسش به آن بدبختهايي نبوده كه قرار است هرچند وقت يكبار از اين پلهها بالا و پايين بروند. نفسهاي بريدهام را ميريزم روي ميز تا يك بند انگشت خاكگرفته منشي. سرش را بلند نميكند سمت چهره گُر گرفتهام، فقط انگشتاش را به نشانه اشاره ميبرد سمت مردي كه پشت كوهي از پروندهها گم شده، دهان باز نكرده مرد ميگويد: «بايد صبر كني!» و ميخواهم صبرم را با يك صندلي براي نشستن شريك شوم كه نميشود. از حتي يك نيمكت هم خبري نيست، نه توي اتاق نه توي راهرو.

از نعمت همين چند دقيقهاي كه قرار است منتظر باشم، چشمم ميافتد به گوشه و كنار اتاق. چند ميز كهنه با صندليهاي چوبي قديمي كه قد چند دقيقه ميشود روي آنها نشست و متعجبم كه چطور كارمندان اينجا 8-7 ساعتي ماندن روي آنها را تاب ميآورند.در گوشه ديگر اتاق انبوه فايلهايي قرار داردكه كمد ديواري ديگر توان نگه داشتنشان را ندارد و حالا ولو شدهاند روي ميز كارمندان و آنها هم به قدر گرداندن دست و قلمشان جا برايشان باقي مانده. از غباري كه غيبت نظافتچي را گواه ميدهد و پنجرههايي كه قد يك مرد بالا رفتهاند تا نوري براي اتاق باقي نماند هم كه بگذريم، ميرسيم به ديوار سفيدي كه همه تزئيناش لكههاي رنگي است كه ريخته و البته ساعتي كه ماههاست خواب مانده است.
...كارم كه راه ميافتد از شوق رهايي از آن اتاق و محيط مرده ميخواهم قدم تند كنم اما همين كه ميچرخم توي راهرو، پخش زمين ميشوم، درحاليكه گلدان بزرگي كه نميدانم از كجا سبز شده، در بغل دارم...
|
ساير خدمات
|
آب و هوا
|
آمار بازديد
۱۳۸۹/۶/۱۶اعضا آنلاين : ۴
مهمانان آنلاين : ۸
آنلاين كل : ۱۲
بازديد امروز : ۵۴۲۱
بازديد ديروز : ۸۶۶۰
بازديد كل : ۸۰۷۸۵۲
آي پي شما : ۳۸.۱۰۷.۱۹۱.۸۴
|
نظرسنجي
|